درسته ادم کینه ایی بودن خوب نیست و منم از ادمهای کینه ای بدم میاد ولی کینه داریم تا کینه. اگه کسی خدای ناکرده از سر تفریح زندگیتون رو خراب کنه ازش کینه به دل نمی گیرید؟ بهتون در اوج اعتمادی که نسبت بهش دارید خیانت کنه کینه به دل نمیگیرید؟ خوب نگاه کنید دنیا و زندگی ادمها اینکه میگن کوه به کوه نمی رسه ولی ادم به ادم میرسه یا جواب بدی رو بالاخره داخله این دنیا می بینی و ... اینها همه حکایت از این میکنه کینه وجود داره و باقی می ماند تا روز انتقام . حتی داخله دین اسلام هم اذیت و ازار بدون جواب نمی ماند و هر کس به هر اندازه انسانی را اذیت کند اگر هزار ساله دیگه بالاخره باید قصاص بشود. پس کینه ندارم یک حرف سمبلیک هست و شاید خیلی ها اونقدر مورد ازار و اذیت قرار نگرفته باشند ک بخواهند کینه در دل داشتن را تجربه کنند
من برای اذیت و ازارهای کوچک و پیش پا افتاده هیچوقت از کسی کینه به دل نمی گیرم.
...............................................................
نمی دونم به چشم شور اعتقاد دارید یا نه من اصلا اعتقاد نداشتم گاهی می شنیدم و ان یکاد و ..برای چشم زخم خوبه ولی میگفتم قضا و قدر ادمها دست خداست. تا اینکه از شهر خودم اومدم یه شهر دیگه و خب با ادمهای مختلفی اشنا شدم
یکی از اون ادمها مخاطب خاص بود یه ادم معمولی ک از نظر مالی در مایه های خودم بود و چیزی از من بیشتر نداشت.خب من اون زمان مستقل بودم و کمی اموال .. داشتم البته داخله یه خونه رهن و اجاره ای زندگی میکردم که بالای شهر بود و بزرگ و دل باز و نو ساز و انقدر بزرگ بود که من و وروجک داخله سالنش ورزش دو انجام می دادیم و یه آکواریوم دو متری کنارش بود با ماهی های خوشگل و ... . اما مخاطب خاص طبقه چهارم یه اپارتمان 82 متری ک همیشه هم اسانسورش خراب بود زندگی میکردو خونه اش اصلا هم دلباز نبود. شکر خدا اونقدر اوضاعم اوکی بود که همیشه بساط کباب در حیاط پشتی خونه ام به راه بود و خنده و شادی بود اگر اشک و گریه هم بود.روزیکه مخاطب خاص برای اولین بار اومد خونه ما من خبر نداشتم ولی اون از دیدن پسته های روی میز اوپن به وجد اومده بود و موقع رفتن ازم خواست سهمش ک برای پذیرایی گذاشته بودم را داخله نایلون بریزم و بدهم ک با خودش ببره. از نظر پوشاک و سلامتی و... هم روبه راه بودم. کم کم ماشین خریدم و خونه خریدم و ... یک روز مخاطب خاص با حالت حسرت و اندوه به من گفت تو یک زن هستی و خونه و زندگی داری اما برادر من با اینکه مرد هست مستاجره و مهتاج نونه شب . در عرض چند ماه من خونه ام را فروختم و متضرر شدم و برادرش خونه خرید و سود کرد! یه مدت بعد متوجه شد ارث پدری من آ تومن هست ولی خودش یه خونه فسقلی رو باید با 2 تا برادر و یه خواهر دیگه تقسیم کنه و آه کشید بعدش ارث پدری من بلوکه شد. هر بار بهم میگفت با فلان شخص بیرون نرو اگه میرفتم یا تصادف نصیبم میشد یا یه بلایی نازل میشد بالاخره
وقتی بهش گفتم نمی خواهم باهات ازداوج کنم اون اوایل یه بیماری خیلی بد اومد سراغم که چون می دونستم از کجاآب میخوره توبه کردم خخخخ.
عاشقش نبودم و نمی خواستم با من ازدواج کنه اما اومد پشت در خونه ام وقتی جوابش کردم نشست. کله محوطه مجتمع محله زندگیم را غرقه گل کرد . سر راهم گل می ریخت و ... و ... و آبرو برام نگذاشته بود. میگفت ک تا بحال هیچ چیزی رو توی زندگی خودش انتخاب نکرده اما منو خودش انتخاب کرده و تا پای مرگ بپای من ایستاده خخخخخ منم ک می دیدم دیگه مسئله مرگ و زندگیمه و اگه جوابش کنم اونقدر آه میکشه ک بمیرم و اون موقع نمی خواستم بمیرم و از طرفی عشق و زبون ریختنهاش رو می دیدم قبولش کردم حتی یه بار ک نه بهش گفتم پشت در اتاقم غش کرد و با امبولانس برندش اورژانس ! شما بودید به عشق این ادم شک میکردید؟ قول و قرار ازدواج باهاش گذاشتم بهم مخفیانه خیانت کرده بود و یه زنه دیگه حامله بود ازش با اینکه میگفت من از تو بچه میخوام و کاری نمیکردم ک از خودم برونمش یا اذیتش کنم.بعد ک دیدم خیانت کرده گفتم ازت شکایت میکنم و ... خیلی ترساندمش ک بترسه و گمشه و برود اونقدر ترسید ک رفت به داداش و مامانش گفت! چی گفت ؟ گفت من عاشقشم و میخواهمش؟ نه رفت گفت این ادم میخواهد زندگی منو نابود کنه و برادرش به من تل زد که چیه شوهر میخواهی!!!!! مادرش تل زد پاتو از کفش بچه من بکش بیرون !!!!!!!!!!!!!!
پامو بیرون کشیدم - گم شدم - وقتمو با وبلاگ خواندن و نوشتن و درس و دانشگاه پر کردم اما آبها ک از اسیاب افتاد برگشت. ک من میخواهمت! مخفیانه با من باش !!!! عاشق نبود از اول هوس داشت به اسم عشق تحمیلم میکرد. گفتم نمی خواهم قصد ازدواج دارم و میخواهم بچه دار بشوم .... آه کشید بیماری زنانه اومد سراغم ک فاتحه باردار شدنم رو خواندم ...کارم کشید بیمارستان و نزدیک مرگ بودم دست برداشت هنوز راضی به مرگم نشده ک کم کم میشه. اومدم ازدواج کردم و مخفیانه بدون اینکه بدونه کارهای بارداری رو انجام دادم به وروجک همیشه میگفتم اگه بفهمه باردارم به بچه ام میزنه. مانتوهای گشاد می پوشیدم و هر کار میکردم تا باردار به نظر نرسم و ... اما ماه 5 و نیم کم کم بچه خودش رو نشان داد یه بار وقتی رد میشدم دیدم و بلافاصله تل زد بارداری ؟ تنم لرزید. گفتم بچه ام به دنیا اومد طلاق میگیرم و میام باتو زندگی میکنم. میخواستم جون بچه ام را نجات بدهم وبعدش میگفتم محاله ازدواج کنم ولی بچه را پدرش برده و دیگه ندارمش. مثله مادر حضرت موسی باید برای بچه ام هر فداکاری رو میکردم. سوم اردیبهشت 1396 شب ک شد طرفهای ساعت 10 ک می دونستم داخله خونه داره بچه داری میکنه مخفیانه با مانتو شلوار اداری و مقنعه سیاه ک جلب توجه نکنم باکلی ذوق و شوق و عشق به همراه اژدها رفتم ک برای بچه ام ساک نوزادی و لباس بخرم. اون هم نگو تعقیبمان میکرده فقط چند تا ساک و لباس دیدم و بعدش هوس شیرینی کردم رفتم نیم کیلو نون خامه ای خریدم اما اژدها با ماشین جلوتر بود و منو مغازه رو نمی دید داخله شیرینی فروشی یهو حس کردم یکی داره بهم نزدیک میشه برگشتم دیدم مخاطب خاص هست. بهم گفت خیلی باهاش خوشبختی لباس بچه باهم میخرید و حالا هم شیرینی و بلافاصله از اونجا دور شد. با اینکه من از ترس مخاطب خاص همراه اژدها هیچ کجا نمی روم و همش تنهایی و شانه ب شانه هم راه نمی رویم. تنم لرزید عرق سرد رزوی پیشانی ام نشست . شب بود و قصد داشتم فردا از سر کار ک اومدم خونه بروم چیزی نذر و قربانی کنم.به صبح نکشید. دلم درد گرفت و فردا صبحش رفتم مرکز بهداشت و ... و بر اثر یک مشت اتفاقات مسخره بچه شش ماهه ام زنده به دنیا اومد اما نتونستن بهش اکسیژن و ... برسانند و مرد تا مخاطب خاصم دختر زشتشو بغل بگیره و خوشحال باشه ک پسر من مرده و هنوز می تونه جای امیدواری باشه ک راضی بشوم برای اون بچه بیاورم نه اژدها. الان بخاطر مرگ این بچه من و اژدها هر شب دعوا داریم. من نه زندگی دارم نه ارامش و نه دلخوشی.
حالا همه اونهایی ک هنوز هم منو درک نمیکنید فقط به این فکر کنید که یک نفر بیاد و به بچه اتان بگه وای چ بچه خوشگلی و بعدش دور از جان دور از جان یه اتفاقی برای فرزندتان بیوفته مطمئن باشید ناخواسته از اون ادم کینه به دل میگیرید. به من حق بدهید. ضمنا عامل مرگ پدرم هم آه همین ادم شد. گفتم منه دیوانه بهش بابام اجازه نمیده با تو ازدواج کنم بهم زنگ زد و گفت دارم توی اتاقم اشک می ریزم و باباتو نفرین میکنم جند دقیقه بعد پدر من روی تخت بیمارستان در عرض ده دقیقه در اوج صحت و سلامت جان داد! بدون اینکه من خبر داشته باشم.
دیروز نوشتم چرا من هنوز با مخاطب خاص در ارتباطم ؟ جوابش برای این که ازش آسیب نبینم . دیشب داخله خونه خیلی فکر کردم دیگه مخفی شدن بسه اگه قراره بمیرم بگذار اه بکشه و بمیرم اما بخاطر من پدرم - فرزندم و افراد دیگه زیر خاک نروند.
دیشب بهش گفتم نه طلاق میگیرم و نه این زندگی جهنم را ترک میکنم و نه با تو ازدواج و ... کلی حرف مفت زده اونهاش مهم نیست . منتظرم ببینم کی تیر خلاص رو بهم میزنه. هنوز ازم نا امید نشده به محض اینکه نا امید شد فاتحه من خوانده است. حاضره با دستهای خودش منو کفن کنه اما خوشبختیم رو در کنار دیگران نبینه. منم برای مرگ اماده ام . فقط خدا کنه زجر کشم مثله دفعه های قبل نکنه. یکجا بزنه خلاص شم .
برای به دنیا اوردن پسرم مرگ رو جلو چشمام دیدم و اتفاقاتی برام افتاد ک باورتون نمیشه. میخوام بدونم اگه بخاطر کسی زندگیتون همه امیدو ارزوهاتون و طفل معصومتون رو از دست دادید کینه به دل نمیگیرید ؟ بخدا اون ادم رو می کشید من دارم نجابت میکنم نمی کشمش.
بعله من بدم از نظر شما چون فقط یه ادم کینه ای می بینید درد و رنج هایی که کشیده رو نمی بینید و وقتی می نویسم فقط اکثرتون میخونید اما احساس نمی کنید! نوشته های منو لطفا با سلول سلول بدنتون بخونید و احساس کنید.الکی وقت نمی گذارم - بیکار هم نیستم عزیزانم
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ ] [ 9:11 ] [ giga ] [ ]
برچسب:
نویسنده: بهراد احمدی