دیروز خوش و خرم سر کار بودم و اخرهاش یه خرده ایی خوابم گرفت. در حال چرت زدن بودم که حس کردم شرکت زیادی خلوته منم نگاه ساعت و انگار نه انگار بعد یهو به خودم اومدم و متوجه شدم زمان کار به اتمام رسیده و من همچنان دل از میز کارم نمیکنم! زنگ زدم به واحد حمل و نقل و آمار ماشین گرفتم و متوجه شدم اخرین ماشین ها هم رفتن! خیلی بده فکرشو بکنید یکی سکته کنه و ... اینا تا بفهمن شده فردا و اگر تعطیلات باشه بعد از تعطیلات و تا اون موقع استخونهای طرف هم پوسیده خخخخ یعنی نمی دونن کی هست و کی نیست باید روی این مسئله کنترل جدی تری داشته باشند. مجبور شدم به اژدها تلفن بزنم تا با ماشین بیایید و منو ببره خونه. 45 دقیقه بعد رسید و خیلی خوشحال شدم که وروجک هم همراهش اومده بود. بعد از مدتها داخله ماشین ترانه گذاشتم و صداش بلند ولی مثله سابق ترانه ها بهم نمیچسبه . دله آسوده میخواهد دور دور و ترانه گوش دادن. یادش بخیر زمان جاهلی که لباس خونه میپوشیدم و تونیک کلاه دار و پشت ماشین داخله خیابانها کورس میگذاشتم و پسر می افتاد دنبال ماشینم اونقدر تند می رفتم و شل کن و سفت کن تا گمم کنن. خخخخ یه اعترف همون قدر که رانندگی با شلوارک و رکابی چسبون به آقایون فاز میده به همون اندازه یا بیشتر رانندگی با دامن و دمپایی ابری هم به من فاز می داد خخخخ اعتراف میکنم که گاهی وقتها که دمپایی ابری قرش می گرفت اون رو هم می گذاشتم کنار و پابرهنه .... حالا نگید ععی . یه بارم همین وضعی تصادف کردم جا دشمنتون خالی هرچه می گفتن بیا پایین من از داخله ماشین تکان نمی خوردم . حالا که فکرش رو میکنم می بینم احتمالا طرف فکر کرده از ترس تصادف نتونستم خودم را کنترل کنم و ابیاری کردم ععی ععی ععی . بیخیال فکر مردم یعنی همین الان بهم حق انتخاب بدهند هنوز هم حاضرم فکر کنند آبیاری کردم تا پیاده می شدم و منو با اون وضع خز و خیل می دیدن. پشیمون هم اصلا نیستم. خخخخخخخ
.......................................................................................................................
حرف دمپایی شد یه بار با اتوبوس می رفتم خونه مامانم یعنی توی جاده بودم و کفشم رو در آوردم اصلا هم ببخشید بوی پا و ... نمی داد جورابم که بخواهند ازم انتقام بگیرند و خیلی جفت و منظم گذاشتم زیر صندلی خودم یعنی کاملا مظلومانه و بی گناه بودم ولی یه نامردی یک لنگه از کفشم را شوت کرده بود یه جای دیگه اوف که چقدر زیر صندلی ها را گشتم تا پیداش کردم. یه بار دیگه هم عینک افتابی خریده بودم و داخله اتوبوس بندر عباس به یه جای دیگه بودم القصه به چشم بر هم زدنی یکی عینکم را از جلوی چشمام زد توی گوشش!! یعنی طوری دزدید ازم که متوجه شدم بابا عجب مهارتی داره توی روز روشن و جلو چشمم. دمش گرم ادم در هر زمینه ایی اگه وارد شد باید تا مرحله استادی جلو برود و خب این واقعا استاد دله دزدی بود.بماند که با چه ترفندی عینکم را پس گرفتم خخخخخ من از اون استاد تر ها ها ها . ببخشید ولی من از دزدها خوشم میاد از اونها که دله دزدی میکنن و چیزهای کوچک می دزدن . یه سادیسم دست کجی دارند ولی ضرر هم به مردم نمی زنن در حد یه عینک ، فندک، چاقو از این مدل چیزها واسه دست گرمی کش می روند هرچند اگه وسایل خودم را بدزدند هر اندازه هم کوچک ولی کفرم در میاد. آیا خودم تا حالا دزدی کردم ؟ تا اونجایی که یادم میاد فرصت برا کش رفتن هم داشتم ولی چیزی از کسی کش نرفتم. آیا به دزدی متهم شدم؟ یه بار بچگی اجیم یه چیزی کش رفت و بعد گذاشت داخله دست من وقتی متوجه شد که دارن دنبال اون شیء می گردند و من خنگول به جرم کش رفتن مجازات شدم در حالیکه دزد واقعی اجیم بود خخخخ . بعد از اون خیلی جاها رفتم و همیشه نگران این بودم که مبادا به دزدی متهمم کنن ولی شکر خدا با اینکه خانه امانت دستم میدادن و طلا سر میز ولو بود و یا رئیس قبلیم کلا تراول و دسته چک پهلو من داشت ولی متهم به چیزی نشدم . فقط یه بار واسه دعا رفتم خونه فک و فامیل مخاطب خاص و طرف چشم دیدنه منو نداشت بعدا الکی به مخاطب خاص گفته بود که انگشترش را پیدا نمیکنه که غیر مستقیم بهش بگه من انگشترش را کش رفتم و خب مخاطب خاص بهم مظنون شده بود ولی از اونجا که اینجا وبلاگ راست گویی هست اعتراف میکنم که همه اش نقشه اون خانمه بود برای خراب کردن من و من دست به هیچ چیزی نزدم و حتی انگشتری ندیدم که بخواهم برش دارم.اگه دزدیدن یا میلیاردر بودن غم توی دله منو برطرف میکرد شاید انگیزه برا دزدی داشتم ولی خیلی بده به نقطه ایی که من رسیدم توی زندگی برسید به اینکه بدونید هیچ پول و ثروت و ادم و معجزه ایی نمی تونه غمهاتون را نابود کنه و شما را خوشحال. نمی تونه عمری که رفته را برگرداند و عمری که باقی مانده را تضمین کند . افسوس . افسوس . افسوس
.................................................................................................
یکی دیگه از همکارهای خانمم را از دست دادم بخاطر سرطان سینه این فکر کنم مورد پنجم یا ششمی باشه ! داره انگار کم کم سالی یک نفر تکرار میشه این موضوع و من خیلی از این بابت ناراحتم. اونقدر این اواخر ضعیف شده بود که توان خورد و خوراک نداشت . توان سوار سرویس شدن نداشت. ادمی که مغرور بود و سرش بالا بود با اینکه من باردار بودم اما از سر ناچاری دستش را دراز کرد تا من دستش را بگیرم و بیاورمش بالا و سوار سرویس بشود. من هم دریغ نکردم . روز اخر کنار خودم نشسته بود و بعدش رفت و به فاصله چند ماه فوت کرد . بعضی ها از شنیدنه خبر فوت ادمهای دیگه خوشحال میشوند و لبخند به لب می اورند این نهایت نامردی هست. مرگ برای همه است و تمسخر نداره . ایستاده مرد . شکایت نکرد. گریه نکرد . نشکست . حداقل نگذاشت همکارهاش اشک و درماندگیش رو ببینند . خدایا زندگی چقدر ظالمانه است و مردن چقدر ظالمانه تر.
.............................................................................................
دیشب قبل از رفتن به پیاده روی و ورزش که واقعا اونو با اراده شروع کردم کنار اژدها خوابیدم که با هم تلویزیون تماشا کنیم. خواستم ازش دوری نکنم و سردی نیاورم بینمان ولی یه کارهایی کرد که بد قلبم شکست . بجای اینکه بغل باز کنه و از بودنم استقبال کنه سرگرم گوشی و تلویزیون بود. چون بغل باز نکرد مثله بچه های یتیم و بی کس سرم را گذاشتم روی پاهاش و تنها نقطه تماس من با اون همین بود بعد از ده دقیقه گوشیش که گذاشته بود اتاق دیگه زنگ خورد بدون توجه به اینکه من سرم را روی پاهاش گذاشتم یهو از جا بلند شد و سرم محکم خورد به زمین اما اون حتی توجه هم نکرد یا یه ببخشید خشک و خالی هم نگفت و رفت سراغ گوشیش. بغض کردم اما زود اونو خوردم و ته قلبم مخفیش کردم .بلند شدم اومدم یه گوشه دیگه نشستم وروجک دستهاش رو باز کرد و گفت بیا توی بغل من. بهش توپیدم و گفتم به من دست نزن و دست از سرم بردار ولی اون برعکس اژدها افتاد به جانم و کلی منو بوسید. فکر بد در موردش نکنید از سر بچگی. ولی من دلم نه بوسه میخواست نه هیچ چیز دیگه شاید فقط و فقط برای چند ثانیه دلم یه آغوش گرم میخواست که بهم احساس امنیت و آرامش را دیکته کنه اما مخاطب خاص این رو هم از من دریغ کرد، شما شاهد باشید.
..................................................................................
از دکتر تغذیه برای رژیم درمانی متنفرم یه برنامه هایی مینویسه که توی یخچال من پیدا نمیشه و من حوصله ندارم بروم کلی خرید کنم از هر چیزی و بعد ناچار باشم دو قاشق یا یه کف دست بخورم و بقیه فاسد بشود و بریزم دور . من کلا اهله اسراف کردن هم نیستم. پس به روش خودم رژیم میگیرم یعنی خوراکی کمتر و محدود تر و تحرک و ورزش بیشتر. مطمئنم جواب میده . واسه پیاده روی خواستم بروم پارک نزدیک خونه مخاطب خاص . اژدها تا مقصدم را متوجه شد با وجود اینکه بی نهایت تنبله بلند شد لباس پوشید و همراهم اومد ! اژدها نمونه کاملی از مرد ایرانی هست ! چشم نزدیک شدن ادمه دیگه به همسرشان را ندارند ولی خودشان هم به احساسات همسرشان توجه نمی کنند. بیچاره زن های ایرانی که هیچ وقت عشق و محبت واقعی و البته دائمی را حداقل از طرف شوهر دریافت نمی کنند و آقایونی که این مدلی هستند باید از خودشان خجالت بکشند مخصوصا اگه همون یه ته مانده عشق و محبتی هم که دارند بجای نثار همسر کردن نثار فرزند یا ادمهای دیگه و از همه بدتر خانم های غریبه کنند. میگن فساد زیر سر خانم هاست ولی فساد از دامن مردهای بی توجه شروع میشه . مردهای مرد سالار که اگه دین اسلام نبود هیچ زنی به اونها پایبند نمی ماند . ببخشید اینو می نویسم ولی وقتی گل و گیاه و حیوان نیاز به محبت برای رشد دارند چطور ما ادمها محبت را از هم دریغ می کنیم و یا به کسانی ابراز میکنیم که واقعا حقشان نیست ؟ چطوز ؟ چطور ؟ چطور ؟
................................................................................
دلم دو سه روز هست که خیلی بد گرفته. نیاز به محبت و حمایت و عشق دارم و همراهی . اما تنهام به معنی واقعی کلمه دلم از درون خالیه ! یه دله خالی شمشیر دو لبه است از داخل ادم را نابود میکنه و از بیرون ممکنه اطرافیان رو زخمی کنه. امیدوارم بتونم حالم را خوب کنم . نمیخوام این وضعیت ادامه داشته باشه.
هیچ وقت عاشق نشوید چون جای زخمش تا ابد خوب شدنی نیست.
برچسب:
نویسنده: بهراد احمدی