خرید بک لینک
دیگه واسه بردن زباله ها من و وروجک مچ نمی اندازیم و آن ما نمانا تو تو اسکاچی و سنگ کاغذ قیچی یا گاهی اوقات هم جنگهای صلیبی به راه نمی اندازیم. بعضی کارها بدون اینکه ذهنت در گیرش باشه انجام میشه و خب این خیلی لذت بخشه

امروز صبح میخواستم لباس بپوشم یهو چشمم خورد به یه مارموک کوچولو خب چون خونه ویلایی هستش از این چیزها گاهی از حیاط وارد خونه میشود مخصوصا از لابلای درزهای ریز که به چشم دیده نمی شوند چون من همه جا را درزگیری کرده ام. اژدها بیرون بود من تند سم رو برداشتم و به مارمولکه زدم تا گیج شد و اژدها را صدا کردم وقتی وارد خونه شد گفتم مارمولکه را ببین تند دوید رفت پشه کش را آورد و داد دستم و گفت بکشش!!! خخخخخخ !! منم گفتم شرمنده آقا با خودتونه.

بعضی مخاطبینم گفتن دارم کم کم عاشق میشم! نه عادت شاید بکنم ولی عشق فکر نمیکنم. اژدها نمی تونه قلب منو به تپش واداره شاید از سر اجبار دارم یه زندگی را ادامه میدهم و شاید در اولین فرصت ممکن بهش بگم خواهش میکنم هرکسی مسیر خودش را برود و شاید هم تا ابد ساکت باشم و زندگی کنم کنارش.

فعلا منتظرم ببینم وروجک چکار میکنه اگه بتوانم اون رو راهی خارج از کشور کنم احتمالا خودم هم می روم و فکر نمیکنم اژدها حاضر باشه که همراهم بیاید. نمی دونم شاید هم اومد. آرزوی زندگی داخل کانادا رو دارم اون هم یه شهر دنج

مخاطب خاصم داخل تلگرام برام پیام گذاشته یه راه تماس و پیام برام بگذار و من قلبم برات می زنه و ... عجب از قلبی که تا 4 ماه پیش از شنیدن اسمش هم به اتیش کشیده میشد و حالا سرد سرد هست . وقتی چهره اش را عکس پروفایل میگذاره با خودم میگم خدا چقدر زشته و فقط لعنتش میکنم و او احتمالا فکر میکنه که تا ببینم قربون صدقه اش می روم. عشق ادمها را کور میکنه و ادمها بدی ها و پلیدی ها را نمی بینن!! به چشمها اعتباری نیست.

از من پرسیده از این زندگی که ساختی راضی هستی ؟ خب اینجا وبلاگ راست گویی هست پس به او حقیقت را نمیگم . می دونم منتظره که بهش بگم راضی نیستم و اغوش برام باز کنه و ذره ذره مخم رو بزنه تا به راهی که میخواهد عقل و احساس من را بکشد ولی طنابش پوسیده است با همین طناب یا کفنش میکنم داخل ذهنم و یا می فرستمش ته چاه خاطرات مختومه شده ام.

دیروز با یکی از همکارهام صحبت میکردم حرف قشنگی زد گفت از هر کسی بریدی دیگه دلیلی نداره هی برگردی و بهش امارت را بدهی چون دشمنی و بدی کردی که بریده ای و اگه برگردی و آمار و اطلاعاتت را به دشمن بدهی اونو قوی کردی تا بدتر و وحشتناک تر بهت حمله کنه و نابودت کنه . بنابر این تا چند روز اینده این مکالمات و مکاتبات رو هم دیگه انجام نمی دهم و پرونده را مختومه میکنم . اگر نکردم اینکار رو بهم یادآوری کنید و هشدار بدهید تا بر حسب عادت اینکار را ادامه ندهم.

با یه آقایی هم آشنا شدم از همون ب اول رفت سراغ رابطه ج ن س ی داشتن و ... !!! خدایا مردم هار شدن یا من دارم داخل مسیر خلاف جهت همه به جلو ( در اصل عقب ) حرکت میکنم ؟؟؟ خب زندگی یعنی همش همین ؟ چقدر زشت و کثیف . اصلا متعالی و ملکوتی نیست . موندم انسانیت و وفاداری و متانت و خجالت و حجب و حیا کجا رفته ؟؟؟ نه واقعا کجا رفته ؟؟؟ داستانش را بعدا مفصل براتون می نویسم ولی نکاتی را گفت که خالی از لطف نیست بنویسم و بخونید. برای خودم که خیلی جالب بود و گاهی هم دلهره آور

امروز از رئیسم اجازه گرفتم دو ساعت زودتر بروم خونه و احتمالا فردا هم نمی آیم داخل خونه وقت بروز رسانی وبلاگ رو ندارم پس ممکنه تا شنبه از من خبری نباشه. برا همین دو ساعت زودتر خونه رفتن ذوق زده ام . اخه خیلی کار ممتد خسته کننده است . اخر هفته ادم دوساعت زودتر برود خونه خیلی عالیه. خواب اروم - رسیدگی به کارها - جوون داشتن واسه رفتن به بازار . به به یه غذای خوشمزه هم می پزم - هوس میگو کردم یا بلدرچین یا یه خوراکی پر گوشت

برچسب: نویسنده: بهراد احمدی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 7:19

صفحه بندی