خرید بک لینک
سلام من برگشتم جدای دلتنگی خانواده و خاطرات خوبی که سپری کردم الان خوبم و اومده ام که با شور و شوق زندگی را ادامه بدهم. کلی هم خاطره دارم براتون تعریف کنم ولی نگرانم که حوصله اتان را سرببرم.تحمل کنید دیگه - آفرین

اما اول از اینجا براتون می نویسم :

صب اصلا میل و رقبت یا رغبت اومدن سرکار را نداشتم و نگاه میکردم که مبادا بخور بخور ایام مسافرت چاقم کرده باشه . خب کابوسم این بود که مانتو فرم شرکت داخل تنم نرود ولی رفت خدا را شکر. کسی متوجه نمیشه اما چون اینجا وبلاگ راست گویی هست باید بنویسم که شکم اوردم یه خورده! خداییش جای من بودید الان کارتون از شکم اوردن تنها گذشته بود از بس غذاهای چرب و چیلی به خوردم دادن!! عاقا هرجا رفتیم و مثلا مهمان نواز تر بودن غذا را چرب و چیل تر و مایه دار تر می گرفتند! حالا بین مهمان نوازی و چرب و چیلی بودن عذا چه نسبتی هست من نمی دونم.

منم انگار از قحطی برگشته بخور بخوری راه انداخته بودم هرچی بهم می دادن نه نمی گفتم و می انداختم بالا خوردن نه ها می انداختم بالا و به زور فرو میدادم یعنی دست کسی را رد نکردم!! گفتم دل کسی نشکنه و در مهمان نوازی شکست از بقیه نخوره اما چشمتون روز بد نبینه چنان دل دردی کل این مدت داشتم که عمرا به عمرتون تجربه کنید!!! بیچاره معده ام که ناز نازی بارش اوردم و چرب و چیل خوری براش محدودیت داره نمی دونست چکار کنه ! هنوزم با اینکه یک روزه برگشتم و داخل اتش بس هستم اذیته

یه خورده از مخاطب خاصم بنویسم . این مدت که مسافرت بودم چند تایی تماس ناشناس از شرکت داشتم ولی خب نمی دونستم کار کی هست. با پرس و جو مشخص شده که از گوشه و کنار شرکت چندتایی زنگ بهم زده در حد تک زنگ و قطع کرده - امروز هم داخل امور مراجعین که یه اتاق شیشه ای بزرگ هست و رفت و امد ها را راحت میشه ازش دید نشسته بود و وقتی اومد یه دید کوچولو زد! منم نگاهش کردم در حد همون یه درد کوچولو و تازه متوجه شدم که چقدر موهاش کم پشت هست و تقریبا وسط سرش تاس شده- پیرش کردم که باهام بمونه اما به دنیا اعتباری نیست

بگذریم انگار قرص تقویتی برگشته باشه همه اینجا خوشحالند که من برگشتم! دوست و دشمنم اومدن یه سلام و احوال پرسی و کسی نمی تونست جلوی لبخند خوشحالیش را بگیره . خدا را شکر که بدونم باری روی دوش کسی نیست و باعث خوشحالی ام تا اینکه پشت سرم بگویند اوف این فولادزره دوباره پیداش شد خخخ

دلم میخواست امروز رو با یه تیپ جدید می اومدم سرکار ولی خب نشد- خیلی خرج کردم اما فرصت نشد برای خودم مانتو جدید و کیف و کفش بخرم و الان خب یه خورده غصه ام هست ولی در اولین فرصت ممکن انجامش میدهم. فعلا با یه لاک ناخن سبز جیغ که کارش از جیغ گذشته و داره روی دستم واق واق میکنه دارم سعی میکنم به خورد بقیه بدهم با ظاهر متفاوت برگشتم! نگران هم نباشید آقایون زود با یه لاک ناخن گول میخورند

خب تا اینجا ماجراهای امروز بود اگه کار دارید و وقت و فرصت کم دیگه مابقی این مطالی در مورد مسافرتم هست و نخونید هم اشکالی نداره چند تیکه خاطره است فقط همین

................................................................................................................................

مسافرت رو ساعت 6 صبح جمعه شروع کردم چون ساعت 12 شب حس و حال رانندگی نداشتم و خوابم برد.

راننده کمکی هم داشتم که عمرا بگم کی بود ولی یه آقایی بودش مثله خودم کبریت بیخطرررررررررر اینم برا اینکه کرم درونتون اروم بگیره :) - بین راه فقط روندیم و جایی نایستادیم چون دومین سالگرد پدرم بودو باید تا عصر خودم را می رساندم . تا رسیدم خونه هم همه آماده بودن و منم خسته و خواب آلود و خیس عرق راه افتادم و رفتم سر مزار - انجا یه عموها و دو تا از عمه هام را دیدم و دامادهای خانواده خودمان و خواهرهام رو .

جالب اینجا بود با خواهری که قهر قهر قهر بودم بچه یک ساله اش شیشه پستونک به دست اومدو داخل بغل من گرفت خوابید! بچه ام بچه های قدیم که یه غریبی ایی چیزی میکردن! به عمرش منو ندید بود ولی اومد بغلم. مامانش و منم تا این اتقاف رخ داد اصن یادمون رفت باهم قهریم و درجا آشتی کردیم و اصلا به روی مبارک هم نیاوردیم که مثلا قهر بودیم . وقتی رسیدیم همه خونه احساس کسالت کردم و درد عجیبی اومد سراغم و خلاصه اش کنم تا 3 روز منو منهدم کرد!!! یعنی از سر تشک نمی تونستم بلند بشوم و خوابیده غذا میخوردم و سط اون تنور گرم و سوزان یه پتو کلفت دولا انداخته بودم روی خودم! خونه مامان هم شلوغ و کسی حواسش به من نبود اگه گذرشون میخورد به اتاق عقبی و منو می دیدن یه گوشه افتاده ام شاید یه حال و احوال و لیوان ابی برام می اوردن و مابقیش رو یا از درد به خودم می پیچیدم یا از شدت و قدرت قرصهای مسکن خواب خواب بودم.

روز چهارم هر طور شده بود رفتم درمانگاه و اخ و اوخ و ازمایش اورژانسی و اومدم خونه - دارو ها که عوض شد یه خورده سرحال تر شدم و این روند ادامه پیدا کرد تا مرحله ایی که یکی دو روز بعدش کاملا سرحال شدم

روز پنجم صبح به کارهای عقب مانده ام رسیدگی کردم و ساعت 10 راه افتادم نوبت گرفتن از دکتر فوق تخصص غدد و تا 5 ظهر همانجا علاف بودم شاهکارم این بود که دو تا کارتهای عابربانکم که شبیه هم بود رو رمز اشتباه زدم و هر دو سوختن و منم داخل شهر یک ریال نداشتم!! دنیا جلو چشمام سیاه شد زود تل زدم شرکت و همکارهام به اون یکی کارتم پول واریز کردند و گرنه با کلی بدبختی نوبت گرفتنم به هدر میرفت. خوبه که گوشیم شارژ پولی و برقی داشت ! چون معمولا گوشیم یکی از این دو رو نداره خخخخ

جناب آقای دکتر وصف حالم را که شنید میخواست شاخ در بیاره من همه جام درد میکرد خخخخ معاینه هم کرد اما چیزی نصیبش نشد در نتیجه برام ازمایش و سونوگرافی کلی نوشت! کمرم خرد شد از بس گرون بودن ولی انجام دادم

دکتر سونوگرافی فقط به طعنه بهم گفت برو خودتو با یه چیزی سرگرم کن از بیکاری دنبال درد و مرض توی بدنت نگرد! راستی شانس اوردم خانم بود چون باید لخت میشدم حالا خوبه اون اتاقه تاریکه اما اصن یه وضعی بود برای خالی نبودن عریضه یه سنگ کوچولو داخل کلیه راستم پیدا کرد که خودم رو باهاش سرگرم کنم- ج ازمایشم هم همین هفته میاد و من هفته دیگه دوباره می روم مسافرت به بهانه دکتر

روز پنجم عصر رفتم خونه دشمن درجه یکم مهمانی اون هم با پا و میل و علاقه خودم ! رفتم نشستم سر سفره اش یه ناهار و میوه درست و اساسی هم زدم به بدن و یه نیم ساعتی هم خوابیدم و بعد از خونه زدم بیرون و اومدم خونه مامانم و با خواهرم رفتیم بازار خرید! یه بسیجیه کاملا تعطیل اول به اجیم تنه زد و وقتی اجیم بهش اعتراض کرد یهو از حزب شیطان و جلد شیطون اومد داخل قالب برادر بسیجی و نزدیک بود کار دستمون بدهد منم که آماده بودم با کیف پولم دو سه تا کشیده افسری بهش بزنم ولی هرچقدر محاسبه قد و زن کردم دیدم یکی بزنم ده بیستا خوردم بعلاوه بازداشت و احتمالا سرویس دهی داخل بازداشتگاه واسه همین ازخیر نبرد تن به تن گذشتم و زدیم داخل یه مغازه شلوغ تا ما را گم کرد و گمشد و رفتش.

بعدش هم خریدهای خوبی کردیم و اجیم برام یه چیزهایی خرید که واقعا خوشم اومده بود. از این بازار رفتیم یه بازار دیگه و اونجا به چند تا دیگه ملحق شدیم ساعت 10 تا 12 شب داخل اون خیایان هم خرید کردیم خرید کردیم بنده خدا فروشنده ها خاموش کرده بودن مجبور میکردیم باز کنن و روشن تا باز هم خرید کنیم حالا وسط این خریدها موبایل ج می دادیم با هم می خندیدم یه وضعی راه انداخته بودیم ملت فقط تماشا میکردن!! مهران مدیری دو سه تا ازخانواده ما رو داشته باشه تا قیامت برنامه طنز می سازه

خب یک رسیدیم خونه و حالا خریدها را به بقیه نشان می دادیم و سر خریدها دعوا ! یکی اینو میخواست یکی اونو - خیلی صحنه جالبی بود . اما جالب تر ماجرای اخری بود . اجیم یه بیلر سوت واسه مهمانی فردا خریده بود اونو پوشید که بقیه ببین که خب بهش هم اومد بعد وروجک گفت بدین منم بپوشم و اوشید اما بهش نیومد! خودش داشت با خودش کلنجار می رفت که یهو من بهش گفتم چقدر چاق شدی ! یهو محرم شد! چنان گریه و عزاداری ایی راه انداخت و گریه ای میکرد که ما همه بهش میخندیدیم .

یواشکی مامان ساندویج خورده بودیم و اومده بودیم خونه مامان گفت شام که نخوردین بیایین بخوریم بعد یه ساندویج بندری خپل که 12 شب خورده بودم یه استامبلی چرب و چیل باقی مانده از ظهر مامان به خوردم داد و معده ام دیگه درجا ترکید - تا دو روز ترش کرده بودم اخ اخ

روز ششم خونه یه اجی هام مهمانی ناهار دعوت بودیم و من معده ام منهدم بود و می دونستم نخورم ناراحت میشه همین شده بود دغدغه ام که چطوری معده را روی فرم بیاورم برای وعده چرب و چیل بعدی

قبل حرکت با داداشم ماشین را بردیم تعویض روغنی و اونجا کاشف به عمل اومد رادیاتور خشکه و دو قطه روغن ترمز ماشین نداره

یه سرویس اساسی شد 166 تومان اوف اوف

راه افتادیم بعدش و رفتیم خونه اجیم که یه شهر دیگه است براش یه جعبه رولت و کیک و .. هم خریدم

ناهار امد و من بازی بازی کردم ولی به ناچار توک هم می زدم دمش گرم پلو باقالی با گردن گوسفند پخته بود و دو جور سالاد و ... و کدو سرخ شده .

یه اجیام و وروجک مجال خوردن به بقیه ندادن نصف سفره را غارت کردن !! نه به گریه دیشب وروجک و نه به بخور بخورش بعد که سفره جم شد و شوهر اجیم رفت طبقه بالا که ما روسری برداریم و راحت باشیم صحنه های غارت سفره را تعریف میکردیم و می خندیدیم.

شب هم برد همگی را پارک و ساندویج مرغ و قارچ خونگی داد خیلی خوشمزه بود.

اما دستاوردهای پارک : شوهر اجیم بهم یوزر و پسورد کلشش را داد و حالا من دو تا بیس دارم اون خودش لول 110 هست و زمینش جا دیگه نداره

من هم تازه شدم 50 و تالارم شد 7 ها ها ها

این شوهر خواهرم خیلی همه خلق و خوش با من میخونه و یه طورهایی هم دوستم دارم به چشم خواهر و برادری و وقتی می روم به یه بهانه ای آخرش میاد کنارم و باهام حرف می زنه و شوخی و ... پدرش هم اومده بود تا چشم باز کردیم دیدم پدر شوهر خواهرم طرف چپم و شوهر خواهرم طرف راستم نشسته اند و دارند کنارم شام میخورن !! از اونجا که مامانم شک داره من کبریت بی خطر باشم فکر کنم در فرصت مناسب چشمام را در بیاوره ولی واقعا شلغمم هیچ حس و احساسی نداشتم اگه داشتم اینجا اعتراف میکردم
ولی به چشم برادری از خلق و خوی شوهر خواهرم خوشم میاد و خوشحالم که خواهرم چنین شوهری داره
و مطمئنم که خوشبخته
- جز خوشبختی اجیم دیگه چی میخوام

ازهمان جا پارک ساعت 12 شب خداحافظی کردم و اومدم سمت ولایت خودم - البته میخواستم تا نزدیکهای ظهر برسم که واتر پمپ ماشین صبح روز جمعه ای وسط راه بجا معده من ترکید و حالا مگه شهر غریب مکانیک پیدا میشد - با یه سختی و کمی شانس اوردن درستش کردیم و راه افتادیم کل 4 ساعت علافی داخل تعمیرگاه هم یارو داشت ماشین را تعمیر میکرد و ما داخل ماشین خر و پف میکردیم تا این حد خسته و کوفته بودیم

خب عصر جمعه هم رسیدیم و من ساک و چمدان خودم را باز کردم و وروجک هم به کارهای خودش رسید- از اون موقع تا الانم گرسنه هستم حس خرید نان و غذا درست کردن نداشتم و وروجک هم نامردی کرد و نه خرید رفت و نه شام درست کرد. بنابراین تا حالا گرسته و خواب الودم . حوصله رستوران شرکت رفتن هم نداشتم

خب این تا اینجا بصورت فوق العاده خلاصه شده امیدوارم که خسته نشده باشید.

بروم ببینم کل هزینه مسافرتم چقدر شده و بعد اگه گذاشتن در اتاقم را ببندم و تا موقع رفتن بخوام که خیلی خوابم می اید. شکر خدا رئیسم هم تا سه شنبه نیستش و من خیلی خوووووووووووووووووووشحالم

برچسب: اسم نوره,اسم نور,سما نور,سيما نور للمناهج,سما نورانی,سما نوروزی,نور بسم الله,زفه باسم نوره,قصيده باسم نوره,شعر باسم نوره, نویسنده: بهراد احمدی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 14:20

صفحه بندی