خرید بک لینک
چقدر خوبه که ادم همه حرفهاش را بزنه و خودش باشه - ( داشتم دو رو می شدم چون محاله ممکن بود به مخاطب خاص دیگه واقعیت های زندگی ام را بگویم و همین امر باعث شده بود که وقتی تماس میگیره و مثله گذشته آمار زندگی ام را میگیره کلی دروغ بهش بگویم! بعضی ادمها فکر میکنند که دروغ گفتن یه هنر هست و خیلی باید استاد بود تا تند تند دروغ گفت و همه هم به صورتی باشند که طرف مقابل اصلا متوجه نشود که همگی دروغ اند . خب من از نظر حافظه اوکی ام و اگه دروغی بگویم فراموش نمیکنم که بعدا یه جای دیگه سوتی بدهم ولی دروغ گفتن هر اندازه هم ادم استاد باشه باعث ایجاد فشار مضاعف بر روی ذهن و روح ادم هست چون باید تصویر سازی کنه - داستان بتراشه این داستان را دائم کش بدهد و کلا بهش شاخ و برگ بدهد! اوف نوشتنش هم نفس ادم را میگیره حالا اجرای طرح دروغ دیگه وا مصیبت! تازه بعضی ها که عادت کردن به خودشان و هر ادمی سر راهشان قرار میگیره دروغ بگویند !! اینها بعد یه مدت مغزشان به روغن سوزی می افته و در جا می زنن چون تا بیایند کلاف سردرگم کوه دروغهایشان را باز کنند فکر کنم 80 الی 90 سالگی رو هم رد کرده باشن! فکرش را بکنید این دروغها ملکه ذهن ادم شده باشه و الزایمر بیاد اون موقع طرف قاطی میکنه خود واقعیش کی بوده و کی هست !! عذابیه برای خودش) خب من هم از دیروز دیگه تبدیل شدم به خود واقعیم و هم سطح انرژی ام بالاتر رفت و هم سطح شادی و نشاطم !! برای سر و کله زدن با مشکلات هم کشش مغزی داشتم . مثلا اژدها رفته بود با ماشینم وروجک را بیاورد خانه و من دانشگاهم تمام شده بود و نمی دانستم چکار کنم هوا هم تاریک - ظلمات- اصن یه وضعی! معمولا هم موقعی که تاریک میشه دانشگاه شیطان رجیم بد میاد همه دانشجوها را وسوسه میکنه برای انواع و اقسام خلاف ها از دوست یابی گرفته تا خراب کردن میز و صندلی و پخ کردن داخل دل دخترها که بترسند و توی خودشان ... کنن و خلاصه وضعیت حکومت نظامیه. محل کلاس من هم ته ته نا کجا آباد و برای کم کردن هزینه ها یا الکی الکی نمی دونم چرا چراغها رو هم خاموش میکردند خلاصه راه افتادم پیاده طرف خونه و بعدش هم به وروجک و اژدها غر نزدم که چرا منو کاشتین و ... .

من درآمد نسبتا خوبی دارم ولی دیشب که خواستم تاکسی بگیرم خودم برای خودم دلم سوخت! دریغ از یک 200 تومنی یا اصلا یه پاپاسی که نمی دونم واحد چه پولی هست داخل کیف پولم !! تازه کارت عابر بانکم هم نبود ! وروجک برای خودش قبضه کرده !!!

القصه دیشب بعد از مدتها دست به دف بردم و یهویی شروع کردم به دف زدن داره یه افق تازه داخل زندگیم کور سوی امید میزنه ! فکر کنم همسایه ام منو بکشه اخه خیلی مذهبی هستند و محرم و صفر یه تیکه سیاه پوش حالا بزن و بکوب دف وامصیبتا ولی روحی بهش نیاز داشتم همه اش هم بیشتر 5 دقیقه نشد ولی خب میدونم از این کارم خوششان نمی آید.

راستی امروز یا فردا اول ماه صفر هست به هرحال صدقه فراوان بدهید و اگه دلتون اومد یه چیزی هم قربانی کنید میگن برای رفع و دفع بدی و بلا و مصیبت و خدا نکرده مرگ اعضای خانواده مفیده. کلا صفر ماه شومی هست منکه ازش خوشم نمیاد

خب بروید اگه مثله من هستید قولک هاتون را بشکنید و پول صدقه اتان را جور کنید یه بار هم از یه گدا باور کنید گدایی کردم یاد اومد یه باری براتون ماجراش را تعریف میکنم!

بعد ماه صفر که بزن و برقص میشه کرد برنامه رقص و ترانه و رژیم غذایی میگذاریم - هرکس پایه است خودشو معرفی کنه - ناشناس مدیونی وجدانا اگه باز بنویسی این وبلاگ شیطانیه ! اما خودمانیم کلک، حالا ما شیطون تویه فرشته این دور و برا چکار میکنی؟ ههههههه

یادتونه اکرم و امین پدرشان مامور بود بعد اونها را از شیراز اورد کازرون یا برعکس و ... 4 صفحه داخل کتاب اجتماعی اوف اوف اوف حالا اگه گفتین خانوادهه چند نفره بود و باباهه پیراهنش چه رنگی بود ؟ امین را قیافه اش را یادتونه ؟ خخخخ

برچسب: نویسنده: بهراد احمدی تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 5:46

صفحه بندی