دیروز موقع ناهار نمی دونم چرا کند ناهار میخوردم و رستوران شرکت هم خالی بود تا حدودی و اون شلوغی قبل رو نداشت فکر کنم خیلی ها به استقبال ماه رمضان رفته باشند. یه کباب کوبیده نیمه سرد و برنج ایرانی دم نکشیده و یه گوجه کبابی که هنوز کال بود و دوتا کاسه کوچک سالاد بدون سس مایونز و ابلیمو و کلا هیچی و یه لیوان دوغ و یک بسته سماق و نمک و خلال و... با اینکه خیلی وقت بود کباب نخورده بودم ولی از گلو پایین به سختی میرفت. کلا خوراکی ادم گرم باشه و برنج عطری و دم کشیده حال میده و من اصلا نمی تونم غذاهای نیمه سرد بخورم . الویه و خوراکهایی که سرد باید سرو بشوند را سرد سرد و اونهایی که باید گرم سرو بشوند را گرمه گرم دوست دارم و حالت بینابین باشن از گلوم پایین نمی روند. خلاصه اخرهای ناهارم بود که یکی از خانمها ک باهاش صمیمی ام اومد و خبر نداشت بچه ام به دنیا اومده منم برخلاف اینکه به همه داخله شرکت گفتم بچه ام زنده است و داخله دستگاه و ... بهش واقعیت رو گفتم جواب های ازمایش ژنتیک و ...را نشانش دادم و نرمال بودن بچه و دست اخر هم عکس های نی نی رو حالا مگه اشکهام بند می اومد. کمی رفتم مسجد شرکت و بعدش هم اومدم طرف خونه وقتی عصبی میشم ناخداگاه برای اینکه بدنم ریلکس بشود خوابم میگیره ولی نمی دونم چرا هرکار کردم خوابم نبرد.
کمی با وروجک حرف زدم و اژدها پاهام رو ماساژ داد که خیلی خیلی ساق پاهم درد میکنه چون چند روز پیش برای جا نماندن از سرویس کلی دویدم و خب بعد از ماه ها یهو دویدن کار عاقلانه ایی نبود. کمی ظرف شستم و خونه رو مرتب کردم و شام پختم و ... بعد هم با اون آقایی که طبقه بالا خونه نیمه کاره من رو خریده صبحت کردم که باهم برویم برای کارهای انشعاب اب و اگه شد برق خیلی گرونن ولی خب چ چاره. اب و برق خونه رو راه بیاندازم با یه درب اهنین حالا تا بقیه اش. باید کم کم کارکنم و اون خونه رو تا دوباره فکر نی نی نیومده سراغم به یه جایی برسانمش. اگه میشد بدهمش مستاجر شاید کمک خرجم میشد ولی خب فعلا مشکلات قانونی زیاد داره.
یه پیشنهاد ! : وقتی حالتون خوش نیست. شکست عشقی خوردید و ... خونه نخرید چون اخرش مثله من بخبخت میشید. بخبخت یه چیزی بالاتر از بدبختیه خخخخخ
اخر شب وروجک درس میخواند و منم برخلاف میلم پای کامپیوتر حساب کتابهای دو سه ماه اخیر را انجام میدادم خیلی وحشتناک بود اولش باور کنید از اون همه کاغذ و برگه که معلوم نبود مربوط به کدوم یکی از حسابهای بانکیم هست می ترسیدم ولی دله رو زدم به دریا و بالاخره همه حسابهای اول فروردین تا اخر اردیبهشت رو تمام کردم . حالا فقط حسابهای اسفند 95 مانده که امشب سعی میکنم تنبلی نکنم و انجامشان بدهم .
یه توصیه : من خودم حسابداری خواندم با یه رشته دیگه ولی توصیه میکنم حسابداری نخوانید اگه در حال تحصیل هستید چون نونتون رو باید از دست ادمهای دیگه بگیرید. به نظر من شغلی خوبه که ادم اقا و خانم خودش باشه من از کارهای فروشندگی و خدماتی متنفرم یعنی از گذر عمرم هیچ ناراحت نیستم الا وقتیکه میخواستم انتخاب کنم شغلم چی باشه و چکاره باشم . اخه یکی نبود به من بگه دیوانه این رشته ها چیه تو انتخاب میکنی ! دلیل داشت میخواستم خلبان بشوم یا نهایتا ناوبر کشتی به خدای احد و واحد راست میگم ولی به هر دری زدم نشد که نشد خیلی نامردیه که برای این مدل شغلها تبعیض قائل میشوند. این شغلها رو باید بدهدن به افرادیکه از مرگ ترسی نداشته باشند و خب من بهترین کاندید بودم . یادش بخیر مدیر مدرسه که یه خانم فمینیست بود چقدر تلاش کرد چقدر تلاش کرد من حداقل داخله کلاسهای ساخت هواپیمای مدل پذیرفته بشوم ولی حتی برای اون کلاسها هم منو نمی پذیرفتند. دوباره شکست احساسی خوردم و این مدلی انتخاب کردم! البته به ضرر ارتش تمام شد چون یه ارتشی تمام عیار رو از دست دادن و درسته که فرار مغزها نشد ولی مغزم تلف شد خخخخخخخ . تاریخچه اسلحه های معروف – سازنده های اونها و کاربرد و نقشه باز شده هر کدام را خواندم و حتی اطلاعات موتور هواپیما و ... بطوریکه یه بار با فامیلم که در هواپیماسازی داره کار میکنه در مورد پره های توربین و ... صحبت میکردم دهنش باز مانده بود که تو اینها را از کجا میدونی خخخ
بیخیال ولی با اینکه سربازی نرفتم ولی وقتی پای جنگ چریکی بیاد وسط منم میتونم مثله یه مرد بجنگم و مثله یه دکتر عمل جراحی کنم و بخیه بزنم و ... بیمارمم نمیکشم فقط امیدوارم اینترنت وصل باشه که از روی دستور العمل قدم به قدم جلو بروم . البته من ادم نمیکشم یه کاری میکنم صلح کنند مثلا میگم عزان جنگ و خونریزی خوب نیست و کلاس اخلاقی میگذارم و یه کاری میکنم غیرتی شن دست از جنگ بردارند. واقعا درک نمیکنم چرا ادم کاسه شراب و گیسوی یار رو باید رها کنه و اسلحه به دست بگیره خخخ فکر کنم مردهایی و زنهایی می روند برای جنگیدن که ته دلشون به هیچ چیزی جز ماورا وصل نیست. خدا کنه من باز شکست عشقی عاطفی نخورم . ارزومه یه روز یه ناو جنگی رو هدایت کنم بنظرتون بروم به ناخداش بگم سکان رو میده به دستم سلفی بگیرم باهاش خخخخخخخ
دیشب خواب دیدم رئیسم مرده و البته مامانم هم مرده . یه حس بدی داشت برای مرگ رئیسم خوشحال بودم و برای مرگ مامانه ظالمم ناراحت و ترسیده بودم . کابوسی بود خلاصه
دیروز پیگیر کاریابیم شدم ولی هنوز نتیجه نگرفتم. امیدوارم که به یه نتیجه ای برسم و یه جایی بروم ک برام ارامش و برکت و خوشحالی به همراه داشته باشه.فعلا قرار شده درخواست مکتوب بفرستم تا بعدا ....
حال و هوای خونه بر خلاف اکثر مواقع اروم بود و اژدها کاری به کار کفش هام جهت پا داخلشون کردن نداشت.
مخاطب خاص میگه یکساله منو ندیده و بروم ک منو ببینه خدایا تنفر داشتن خوب نیست من چطور می تونم چنین ادمی رو ببخشمم ؟ محاله محال .
اون اقای دنبال معشوقه ول کن نیست . منم حوصله اش رو ندارم ولش کن حرفشو نمی زنیم . بنظر من دنیا پول باشه اما مردی نصفه نیمه توی زندگی ادم باشه هیچ ارزشی نداره اصن اژدها بیا این کفشهام پاهاتو بکن داخلش کاری به کارت ندارم این روزها !!! چی شده مهربون شدم ؟ نمی دونم سه چهار روزه دارم قرص اهن و مولتی ویتامین هام رو میخورم شاید بخاطر همینه که متوازن شدم . توصیه اخر خانم های گرامی اولا توجه به بالانسی هورمون هاتون بکنید این خیلی مهمه و ثانیا حتما مکمل های غذایی بخورید این از نون شب هم واجبه . مراقب مصرف قندو شکر و چیپس و پفکتون هم باشید. البته من خودم کیلو کیلو فلفل سبز و قرمز میخورم وقتی عصبی ام و دیگه حالت انفجاری درون ریز پیدا میکنم و از داخل منفجر میشم ! خخخ از داخل ععی
یکی بیاد مقنعه منو اتو کنه بالاش یه چروکه سه روزه یادم میره اونو اتو کنم. ولش کن فردا اخر هفته است باید بشورمش برا یه روز کی میاد اتو کشی کاکوجان
بد خوراکی میخورم شدم کمباین درو میکنم هر دوسه ساعت باید یه چیزی بخورم نون و پنیر – مربا – ناهار و شام – تخم مرغ – تخمه – گردو – نمی دونم چرا این مدلی شدم همه اش هم داره میره و روی ....... مبارک جم میشه . دیشب تازه وخامت اوضاع رو فهمیدم ولی انگاری اقایون از ..................... بزرگ خوششون میاد حالا قرش میدیم کمرو نای نای نی نای نای
لعنت ! نی نای نای منو یاد نی نی لای لای و نی نی و بچه ام انداخت قر تموم شد حالا گریه داریم . بای
برچسب:
نویسنده: بهراد احمدی