باید یه اعتراف اینجا داشته باشم و اون هم اینکه زندگیم با اژدها اصلا خوب پیش نمیره و اوضاع خوبی باهاش ندارم. اژدها روز به روز بجای بهتر شدن بدتر و بدتر داره میشه و اصلا هم دنبال اصلاح کردن خودش نیست. من زیاد کاری به کارش ندارم و از اون زنهایی نیستم ک مدام پاپیچش باشم ولی اون دائم موجبات اعصاب خردی منو فراهم میکنه. کارهاش اصلا برام قابل قبول نیست. نمی دونم سطح توقع من بالاست یا اون داره بیشتر و بیشتر اذیت میکنه. کله فشارهای زندگی از مالی گرفته تا کارهای خونه و خرید و ... هم بر دوش خودم هست و خیلی صریح و رک و راست باید اعتراف کنم ک حتی در مسائل شخصی و خصوصی هم برام زجر اور و ناراحت کننده شده. از هر طرف جمع بندی میکنم و دو دوتا چهارتا ک ته قضیه یک چیزی برای دل خوش بودنم باقی بماند متاسفانه هیچ و هیچ و هیچ شاید تنها نکته مثبت ماجرا این باشه ک اسمم مجرد نیست و متاهل محسوب می شوم و همسایه ها و ... به چشم یه ادم بد نگاهم نمی کنند چون مجرد ک باشی پاک پاک هم ک باشی بازهم در نظر بقیه یه ادم مشکل دار به چشم میایی. بعلاوه میخواستم بروم از طریق اهدا جنین و ... و ترکیه و ... بچه دار بشوم و یک عمر حرف و تهمت مردم را به جان بخرم و حالا با وجود اژدها کسی نمی تونه بهم حرفی بزنه . یکی نیست بهم بگه مگه همه مشکلات عالم با بچه دار شدن حل میشه و تازه خود بچه یه مشکل و معضل روی همه مشکلاته. نمی دونم واقعا چی بگم . بعد از دست دادن بچه ام بد خورده توی ذوقم
از یک طرف اژدها ک اصلا بود و نبودم براش مهم نیست و از یه طرف مخاطب خاص که دائم ازم میخواهد ک بیخیال زندگی با اژدها بشوم و معشوقه پنهانی اش باشم ! حتی پذیرفته بچه به اسم اژدها باشه و به محض تولد جدا بشوم و با او زندگی کنم. هرچند زندگی در کنار مخاطب خاص قبلا خوبی ها و خوشی های بیشتری نسبت با اژدها داشت ولی به همان اندازه هم سختی ها و مشکلات خاص خودش را داشت و زندگی نرمال و متعادلی نبود. هرچند فکر میکردم با ازدواج با اون همه چیز درست میشه ک خب با خیانتش ... جالبه برام اگه این همه منو دوست داره و نمی تونه دست ازم برداره چرا خیانت بهم کرد و راستش نمی دونم چرا یه حسی بهم میگه ک با مخاطب خاص خوشبخت و خوشحال نخواهم بود
راه برای من محدوده ولی خب الان یک مدته همکار خودم که هر روز با هم در تماس هستیم و پنج ساله ک ازداوج کرده و بچه دار نشده و ... بهم پیشنهاد اینو داده ک باهاش زندگی کنم و حرفی هم برای اینکه بچه داشته باشیم و ... نداره و ... بد و بیراه بهم نگید. من قصد خراب کردن زندگی هیچ کسی رو ندارم و ادم هوس باز و ... ایی هم نیستم ولی دو تا مشکل بزرگ دارم بی پناهی اولیش و عشق به در آغوش گرفتن فرزندم دومیش و بخاطر همین دو تا ارزوی محال دارم مورد استعمار قرار میگیرم و نمی دونم واقعا راه درست و صحیح چی هست.
اونقدر خسته و ناراحت هستم که حتی گاهی وقتها قید وروجک رو هم می زنم و فقط دوست دارم یه کوله پشتی بردارم و از پیش ادمهایی که اذیتم کرده اند بروم به جایی ک دست هیچ کسی بهم نرسه یا جایی ک ادمهاش اگه کمکم نمی کنند حداقل اذیتم هم نکنند.
منو بخاطر این حرفها ببخشید.
برچسب:
نویسنده: بهراد احمدی