عاشقم اما عشقی ندارم
پر از سوز و گدازم
پر نور و روشنایی اما اسیر سیاهی
خدایا چقدر دل تنگ دستهای مهربونی ام که ماله خودم باشه و مطمئن باشم بهم خیانت نمیکنه دل تنگ دستهای این مدلی که از قدمهاش جا مونده باشم و بدوم و تا رسیدم بهش اونها را بگیرم مبادا داخل روزگار جدا بشیم - گم بشیم - برای هم نمانیم
قد و قامتی که هر اندازه که هم باشه برام به بلندای سرو آزاده باشه- سرم را بالا بگیرم تا ببینمش باعث سرفرازیم باشه.
و آغوشی که بوی عطر مورد علاقه ام را بدهد همونی که منو به هزارتا خاطره خوب و خوش ببره هر بار و برگردونه
و نیم نگاهی به یقه اش و گردن و صورتی که صبح به عشق من اصلاحش کرده باشه تا مبادا خراشی روی پوستم ایجاد کنه و وقتی متوجه شد که متوجه اصلاح اول صبحش شدم بگه فقط به عشق دیدن خودت اصلاح کردم و من با نگاهم و ستاره های داخل چشمام بهش بخندم
خدایا چقدر دل تنگ آفتاب مهربانی خودم هستم تا برایش لباس گلدار بپوشم از اونها که بندی هستن تا موقع در آغوش گرفتنم پوست تنم دستهاش را حس کنه
خدایا چقدر امروز بیشتر از هر روز عمرم دل تنگ بوسه بدون شهوتی روی پیشانی ام هستم بوسه ای در حالیکه با دو تا دستهایش گونه هایم را لمس میکنه و با چشمهایش منو نگاه میکنه
خدایا خدایا
کاش بال و پر خیالم را می توانستم باز کنم و در این صبح زیبا به سوی پنجره احساسش پرواز می کردم و بر روی پیچک احساسش تاب بازی میکردم و نسیم عشق موها و تنم را نوازش می داد و با گلهای دامنم بازی میکرد
خدایا خدایا
.......................................................................................................................
پاورقی ها :
- یک زن می تونه بینیاز از یک مرد زندگی کنه - نیازی به مرد نداره اگه بی قراره واسه یک مرد چون خدا بهش گفته اگه نباشی اون مرد میمیره و اون اونقدر فرشته است که در ذاتش زندگی بخشی دارد- افرینش بعد از خدا دست زنها سپرده شده - واسه خاطر همینه که خدا زن را از وجود مرد افرید تا از جنس خودش باشه و خوشحال باشه ،زندگی کنه و زندگی ببخشه اما اکثر مردها این نعمت را پایمال میکنند افسوس
- امروز با ترانه های عاشقانه غمگین هوش از سر خودم و هرکسی از حوالی اتاقم رد میشه بردم همه می دونن امروز این موجود - گیگا - این غریبه خیلی غریب تر از هر روز دیگه است. و بیقراره به معنی واقعی کلمه و جسم و روح - بنابراین می آیند و میروند و خودی نشان میدهند ولی چشمم کسی را نمیگیره برای پر پروازم شدن - یکی دو تا گاهی اوقات میگن امان از دستت گیگا من رو کشتی - تا حالا دیده بودین قربانی با پای خودش برای کشته شدن بیاد ؟ و قبول نشه؟ اگه کسی شما را کشت خوشحال باشید حداقل بی تفاوت از کنارتون رد نشد :) اگر با من نبودش هیچ میلی /// چرا ظرف مرا بشکست لیلی . (داخل پرانتز بگم که مخاطب خاصم بیقراره اینه که زخمیش کنم - اونو بکشم از عکسهای پروفایلش مشخصه ولی تیزی وجودم دیگه باهاش کاری نداره بگذار جای خالی درد عشق تا ابد داخل سینه اش باقی بماند)
- این بیقراری از دیشب شروع شد یهو 12 و نیم شبی صدای ضبط خونه را بالا بردم و ... اولش فکر میکردم حرص همسایه ها در بیاد اما انگار همه منتظر یه تلنگر برای تحرک بودن- یکی ترانه خوند یکی ظرفهاش را شست یکی بعد مدتها خندید و من شیدا خسته و تنها به زیر پتو خزیدم
- دل تنگ بچه خواهرهام هستن دو تا هلوی خوشمزه که تا حالا هنوز دلم نیومده گازشون بگیرم
یکیشون فکر کنم انیشتین دوم بشه الان دوساله شده ولی مغز این بچه، اندازه یه ادم 16 ساله کارمیکنه - پدر گوشی موبایل همه رو در اورده ولی از من حساب میبره گوشیم هرجا باشه میاره بهم میده و صدام میکنه آجی :) یه بار دنبالم می دوید و اجی اجی میکرد برام حواسم نبود دل اجیم خون شد گفت بی انصاف حواست به بچه ام باشه داره دنبالت اجی اجی میکنه . همه رو به اسم کوچیک صدا میکنه ولی به من میگه آجی
برای کارهای انحصار وراثت که میخواستیم بریم بانک با شلوار خونگی و موهای ژولیده و دور دهن نارنجی از خوراکی ایی که خورده بود بردیمش بانک یه کله داره دوتا چشم درشت که هر ادمی رو مسخ میکنه و یه بدن نهیف و خیلی کوچیک طوریکه لباسهای 6 ماهگیش رو هنوز میپوشه می گفت بگذاریمش روی صندلی انتظار بانک بعد خودش انواع روشها رو امتحان میکرد که از روی صندلی بیاد پایین و مردم دلشون براش ضعف میرفت تا نبینید دلچسب بودن این بچه را نمی تونید متوجه بشوید. می اومد پایین دو تا دمپایی بند انگشتی (یعنی خیلی کوچیک) داشت خم میشد جفت میکرد و می پوشید عین ادم بزرگها و دستهاش رو پشت کمرش قلاب میکرد و قدم میزد داخل بانک که مثلا نشون بدهد بعله منم مثله ادم بزرگها دارم انتظار میکشم نوبتم بشود. ومثله عاشقهای بیقرار ژولیده پولیده
از شماره 310 تا شماره 340 و خرده هم متصدی بانک هرکسی را صدا کرد کسی نرفت خخخخخخخخخخ همه فیش های انتظار را می بردیم تکمه اش را می زد ذوق میکرد از داخل دستگاه کاغذ می اومد بیرون . کاش اونقدر بچه بودیم که زدن یه تکمه و بیرون اومدن کاغذ از داخل دستگاه اینقدر ذوق زده امان میکرد.
دوستهای عزیزم فارغ از منصب و خوشی ها و بدبختی های روزمره - فارغ از تنهایی ها و شکست ها و خیانت ها بیایید امروز را عاشق باشیم - حداقل عاشق خودمون و هر طور شده امروز را برای خودمان متفاوت بسازیم
برچسب: خدایا خدایا تا مهدی,خدایا خدایا کمکم کن,
نویسنده: بهراد احمدی