
یکی دو روزه که اژدها آروم تر شده و داره سعی میکنه یه طورهایی بهم محبت کنه !!!!! جای تعجب داره چون اژدها مردی نیست که اصلا میمه محبت بدونه که چیه حالا چرا داره محبت میکنه رو نمی دونم . البته چند تایی پیامک جانانه برای دوست خانمش دادم و گفتم خجالت نمیکشه راست راست جلوی چشم من باهاش در ارتباطه و حداقل ...
ادامه مطلب
دو سه روزی هست که به شدت بیمار هستم. دیروز باز مثله دفعه قبل کار به جایی رسید که یه بار داخل اتاق وروجک چشمام سیاهی رفت و از حال رفتم و یکبار هم کمی بعدش داخل حیاط. نمیتوانستم روی پاهایم بایستم یعنی تا این اندازه ناتوان شده بودم. تهوع و افت فشار هم ول کنم نبود. اصلا هم مسمومیت غذایی نداشتم.گاهی اوقات از یه بیمار سرطانی ناتوان تر میشوم. فکر کنم تغذیه ام درست نیست یا جذب بدرستی نمیشود.کلی هم آزمایش و ... ولی هیچ دکتری متوجه نمیشود که چرا من به بیماری و درد اینقدر زود واکنش نشان میدهم و توان مقابله با بیماری را ندارم. اهل مصرف هیچ نوع دارویی نیستم و سعی میکنم غ...
ادامه مطلب
دیروز موقع خونه رفتن متوجه شدم دسته کلیدم نیست هر کجا را که شد گشتم ولی پیداش نکردم خیلی شرایطی بدی بود چون داشتم از سرویس جا می ماندم و کلید هم نبود که در اتاقم را قفل کنم . خلاصه با یه عالمه استرس و ... خودم را به سرویس رساندم. نمی دونم چرا وقتی باطری گوشیم یک درصد هست همه اتفاق های بد برام پیش میاد. امروز تا یک ساعت دیگه باید جمع و جور کنم واسه دانشگاه رفتن و دوباره تراژدی آخر هفته من شروع میشه - از همین حالا وقتی فکر میکنم قرار هست 5 ساعت روی صندلی های چوبی بنشینم خوابم میگیره :) وروجک و آقای اژدها همچنان جنگهای خودشان را ادامه می دهند ولی من خودم را ب...
ادامه مطلب
اونقدر خسته بودم که امروز حس و حال سر کار اومدن را نداشتم ولی خب اومدم. منتهی دائم خوابم میگیره . انگاری معتاد قهوه شده ام یعنی تا نخورم انرژی لازم را پیدا نمیکنم. امروز آقای لایه لایه اول صبحی اومد اتاقم تا در مورد اتفاقات روز چهارشنبه از من سوال بپرسه که خب جواب دادم . بعد هم بحث را کشید سمت موضوع ازدواجم و اینکه باید چطوری زندگیم را مدیریت کنم. معمولا این حرفها را مامان ها به بچه هایشان یاد می دهند ولی خب من چون زیاد مادرم در کنارم نبوده در این جور مسائل واقعا بی تجربه هستم و بنده خدا آقای لایه لایه با کلی لفافه و زور و اینکه حرف خارج از حدود و .. نباشه ...
ادامه مطلب
خدایا بی قرارم عاشقم اما عشقی ندارم پر از سوز و گدازم پر نور و روشنایی اما اسیر سیاهی خدایا چقدر دل تنگ دستهای مهربونی ام که ماله خودم باشه و مطمئن باشم بهم خیانت نمیکنه دل تنگ دستهای این مدلی که از قدمهاش جا مونده باشم و بدوم و تا رسیدم بهش اونها را بگیرم مبادا داخل روزگار جدا بشیم - گم بشیم - برای هم نمانیم قد و قامتی که هر اندازه که هم باشه برام به بلندای سرو آزاده باشه- سرم را بالا بگیرم تا ببینمش باعث سرفرازیم باشه. و آغوشی که بوی عطر مورد علاقه ام را بدهد همونی که منو به هزارتا خاطره خوب و خ...
ادامه مطلب
سلام من برگشتم جدای دلتنگی خانواده و خاطرات خوبی که سپری کردم الان خوبم و اومده ام که با شور و شوق زندگی را ادامه بدهم. کلی هم خاطره دارم براتون تعریف کنم ولی نگرانم که حوصله اتان را سرببرم.تحمل کنید دیگه - آفرین اما اول از اینجا براتون می نویسم : صب اصلا میل و رقبت یا رغبت اومدن سرکار را نداشتم و نگاه میکردم که مبادا بخور بخور ایام مسافرت چاقم کرده باشه . خب کابوسم این بود که مانتو فرم شرکت داخل تنم نرود ولی رفت خدا را شکر. کسی متوجه نمیشه اما چون اینجا وبلاگ راست گویی هست باید بنویسم که شکم اوردم یه خورده! خداییش جای من بودید الان کارتون از شکم اوردن تنه...
ادامه مطلب